ذهن زیبا

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

نفس صبح
نویسنده : بهاره - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۸
 

دو پاره ابر
آرام و خوش آهنگ
به سراغ هم آمدند
ناگهان برقی زد و قهقهه ی دیداری
و دو نیمه سیب سقراطی یک سیب شد
و باریدن گرفت
و نخستین بهار آغاز شد


 
comment نظرات ()
 
من نیز تشنه ام
نویسنده : بهاره - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٧
 


شبی دیگر گذشت. شبی دیگر از شبهای تو. شبی که در آن سرمای وجودم را نه با پتویی ناچیز که از حضور تو گرم کردم. از امید به تو و از فرصتهایی که باز هم پیش روی من قرار خواهی داد و این را نه فقط زبان دلم بلکه تمام ذرات وجودم که هوای صبحدمی دیگر را تنفس کرده اند می گویند.
راستی خالقم، من نیز تشنه ام. تشنه...


 
comment نظرات ()
 
دگرگونی حالم را دگرگون ساز
نویسنده : بهاره - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٧
 
این چه حالیست که در این روزها پیدا کرده ام؟ نسبتی هست یا نیست؟ درسی هست یا نیست؟ خبری هست یا نیست؟ درک هرچند ضعیفم بار دیگر اشک ناتوانی ام را به درگاهت سرازیر کرد. باز هم مرا همان ماهی گمگشته در اقیانوست قرار داد و در مقابل بزرگی ات درمانده ام ساخت. حال این روزهایم را اگرچه شاید نکوهیده دانند اما دوستش دارم. دوستش دارم چون از توست. دوستش دارم چون مرا نه در مقابلت که گریان در کنارت قرار می دهد. مرا به یاد کودکی می اندازد که وقتی از مادرش دلگیر می شود باز هم به آغوش خود او پناه می برد. معبودم، اگر اشکهایی که این میان ریخته می شوند زلال نیستند، همان بهتر که از دلم بیرون آیند، اما اگر زلال اند، برای پاک کردنشان، دستهایی پاک می خواهم. دستهایی که خود بر من بخشیده ای.
 
comment نظرات ()
 
زمستان
نویسنده : بهاره - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٧
 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 مهدی اخوان ثالث


پ ن : این هم عکسی که در همایش بزرگداشت استاد اخوان ثالث از پسرش زرتشت  گرفتم

                                


 
comment نظرات ()
 
آزادی و دلبستگی
نویسنده : بهاره - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٧
 

 


هرگز حتی برای یک لحظه آزادی ات را از دست نده و هرگز آزادی کسی را سلب نکن.
از نظر من دین یعنی همین.انسان به راستی دیندار همیشه آزاد می ماند و به کسانی که در سر راهش قرار می گیرند کمک می کند تا آزاد باشند.او هرگز بر کسی سلطه نمی جوید و هرگز به کسی اجازه نمی دهد بر او سلطه جوید.باید همیشه مراقب بود زیرا ذهن پیوسته از ما می خواهد که اسیر و دلبسته شویم و دلبسته شدن باعث آشفتگی ما می شود و سپس با وضعیت عجیبی روبرو می شویم از کسی که دلبسته اش هستیم متنفر می شویم زیرا او ما را اسیرساخته و دوست داریم او را از بین ببریم.
ما یک اسیر هستیم که آشنا و شناخته به ما راحتی و آسودگی می بخشد و ما از ناشناخته و از فراسو می ترسیم  بنابراین همچنان خود را به کارهای ضد و نقیض مشغول می کنیم از یک طرف اسیر و دلباخته می شویم و از طرف دیگر آزادیمان را می خواهیم و این وضعیتی است که تمام مردم دنیا گرفتار آن اند .مانمی توانیم از آزادی طلبی دست برداریم زیرا طبیعت باطنی مان اینگونه است.دل کندن از آزادی ناممکن است زیرا آزادی طلبی ما به این دلیل نیست که عاشق آزادی هستیم بلکه در حقیقت ما خود آزادی هستیم و فقط در آزادی می توانیم رشد پیدا کنیم.

واقعا چطور می توان بین این دو(آزادی و دلبستگی)تعادل برقرار کرد؟
آیا اصلا تعادلی بین دو واژه ای که کاملا متضاد هم اند وجود خواهد داشت؟
اگر این کار غیر ممکن است کدام یک برای انتخاب بردیگری ارجعیت دارد؟


 
comment نظرات ()
 
َشمع وجود
نویسنده : بهاره - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٧
 


بردیوار کلیسای کوچکی در پیرنه نوشته شده است
پروردگارا باشد این شمعی که من هم اکنون برافروختم پرتو افشانی کند
و مرا در زمانی که به مشکلی گرفتارم و عزم تصمیمی دارم روشن کند
باشد که آتشی بیفروزد که بتوانی با آن خودپرستی و غرور و ریای مرا بسوزانی
باشد که از آن شعله ای برخیزد که بتوانی با آن قلبم را حرارت بخشی و مرا عشق ورزی بیاموزی
من نمی توانم زمان زیادی اینجا بمانم
اما با برجای گذاشتن این شمع ذره ای از وجود من اینجا باقی می ماند
مرا یاری ده که کارهای امروزم عبادت باشد
آمین


معابد مقدس زیادی در بیرون وجود دارند اما مقدس ترین آنها معبد درون خود ماست چون همان جایی است که با روح القدس یا روح الهی ملاقات می کنیم پس چه خوب که بتوانیم این شمع را در وجود خود تا همیشه روشن نگاه داریم

 


 
comment نظرات ()
 
لذت اندوه
نویسنده : بهاره - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
 
در اندوه غرق نشو بلکه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر زیرا اندوه زیبایی های خاص خود را دارد ما به قدری در اندوه غرق می شویم که زیبایی های لحظات غم و اندوه را نمی بینیم اگر یک بار توجه کنیم متوجه خواهیم شد که تا به حال چه گنج گرانبهایی را از دست داده ایم وقتی که انسان شاد است هیچگاه مانند لحظاتی که غمگین است عمیق نیست چه اندوه زیبایی ارمغان تاریکی همچو گلی بر آمده از عمق لایتناهی همانند ورطه ای بدون بستر خاموش آکنده از سکوتی موسیقیایی در آنجا از سر و صدا خبری نیست هیچ مزاحمتی وجود ندارد و انسان می تواند در عمق بی انتهای آن فرو رود و سپس کاملا شاداب از آن سر بر آورد همچون استراحتی جانبخش
 
comment نظرات ()
 
روزی ما دوباره...
نویسنده : بهاره - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
 

این هم یکی از اشعار استاد شاملو که من واقعا دوستش دارم

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیای
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز راانتظارمی کشم
حتی روزی که دیگر
نباشم


 
comment نظرات ()